گاهی اوقات انسان یه سری مسائلی که انتظارش رو نداره تو کاسه اش می افته. یعنی مثلاً داری دنبال روش اصیل طبخ سوشیِ ژاپنی میگردی، راز نیروی هسته ای قوی رو کشف میکنی! این مثال تقریباً مصداق اتفاقیه که منجر به این پست شد. ما به کلّه مون زد که جناب آقای حافظ یعنی واقعاً چه شکلی بوده؛ بگذریم از اینکه نتیجه ی جستجو در گوگل منجر شد به پیدا شدن عکس همون آقای ریشوی رعنایی که ابروان کشیده و چشمان لَوَندی داره و بدنش به سمت چپ و سرش با 120 درجه چرخش به سمت راسته (همون عکسی که در وقایع مختلف در میهنمون به عنوان آقای ریشوی خوش تیپ استفاده میشه). خلاصه در میان تصاویر به یک نقاشی از آقای ایمان ملکی برخوردم. به شرح زیر:

خداوکیلی جان عمّه تون با خودتون رو راست باشید... این قشنگ تره یا تصویر زیر از نقاش برجسته و نابغه ی جهانی، پابلو پیکاسو؟:

نه جان من، خداوکیلی برو همین الآن در اتاق رو ببند، تنها، هیچ کسی هم نیست که بخوای براش کلاس هسته ای بذاری... این تابلوی ایمان بهتره یا پابلو؟! آقا، اصلاً فرض کن من تو رو از عدم همین الآن ییهو خلقت کنم (نعوذ بالله)، زارپ بیافتی روی این صندلی جلوی مانیتورت، بدون هیچگونه شناخت قبلی از این نقاشها، این دو تا عکسو بقل هم ببینی... کدوم یکی نقاش بهتریه؟! اصلا من میخوام قضیه رو جدّی تر کنم... این یکی عکس زیری برجسته ترین اثر هنری تاریخ هست از آقای داوینچی:

خداوکیلی همون برنامه ی خلقت و زارپ رو دوباره مجسّم کن... کدوم نقاشی قشنگ تره؟... اینی که این بالا مال ایمانه و همه چی توش همگون و هماهنگه، یا اثر این داوینچی که توش انگار مونا سرطان داره و داره شیمی درمانی میکنه؟ البته یه مقداری در حق لِئوناردو اجحاف کردم، چون کارش خدایی خوبه، ولی خدایی به عقیده ی من اون اثر اول به مراتب زیباتره (به قول رفیق شفیقمون پویا، "موافقی یا بزنم؟"). خلاصه هدف ازین پست اینه که دعوتتون کنم که بیاید و با ما انسانهایی که واقعیت ها رو به اون شکلی که هست میبینیم، واقعیت ها رو به اون شکلی که هست ببینید... خداوکیلی، باور کنید مجسمه های ظریف زیبا هستن... خیلی قشنگ ترن از یه تخته ای که یه میخ وسطش کوبیدن، یه قوطی رنگ روش خالی کردن، یه الاغ هم آوردن که روش (گلاب به روتون) یه خرمن مِقد (*) خالی کرده. یا موسیقی لطیف و هماهنگ و همگون، خیلی زیباتره از اصواتی که اون برادر عزیز که موهاش به اندازه ی یک گلّه ی گوسفند حجم داره از خودش متصاعد میکنه و آلات موسیقیش به حدّی ناهنجاره که کانّهُ داری ارّه روی نرده میکشی. بیایید و با هم از طبیعت و زیبایی گل و گیاه و ... و تصاویر بدیعی که عزیزان رئالیست از اونها ترسیم میکنن لذّت ببریم؛ باور بفرمائید جای مِقد روی بوم نقاشی نیست، توی فاضل آبه؛ با گوجه غذا درست میکنن، نقّاشی نمیکشن؛ از فاصله 8 متری بوم هرگز نمیشه اثر هنری ای خلق کرد که (مجدداً گلاب به روتون) با استفراغ تفاوت ساختاری و ظاهری داشته باشه. گروه وزین و شکیل دیگز باز هم با حبّ و دوستی شما رو داره به راه راست هدایت میکنه... میای تو راه راست یا بزنم؟ ... در پایان هم یه لینک به وبسایت این بابایی که اثر هنریش روح ما رو نوازش داد میذارم که برید و هم میهنتون رو مستحقاً تشویق کنید که خداوکیلی در مقیاس بنز انسان با استعدادیه.
والسلام
توضیحات:
(*) merde = shit
احمد قلی خان
گرچه ره بین من و دیگز بسی بسیار است یاد او بر جگر سوخته ام تیمار است
دل ز فرط ستم دوست شکایت دارد خاطرم لیک از ایام کهن سرشار است
مطلب نغز و نوین در بلگ دیگز کم۱ است طلب شاهد نقاد ولی بسیار است
در پس نقش کمال رخ هستی شده ام۲ بی شکرخند و رخ دیگزیان دیده دل افگار است
گرچه او در کتب چهره۳ به ما رخ ننمود لا جرم عقل و دلش جای دگر بر کار است
فرصتی نیک به دست آمده تا برگویم خیر آن کس که به مأواگه دیگز درکار است
شیخ کلخور نزند شعر جدیدی به بلاگ گرچه مرغ ادبش در همه شب طیّار است
دیلماج است و همی برگ و قلم در کف وی کتب ترجمه اش شهره ی هر بازار است
پهلوان خنده به لب دارد و ما را نگرد بهر خدمت به وطن روز و شبش پرکار است
زگلستان به درآ گر تو گلی را طلبی گل باباست که یکتا گل هر گلزار است
گر به تندی دو صد رعد به ره وانگری بینی آن یکه امیری که به تگ فرّار است
عینک ماتریس آژان به جهان شهره بود آتشش بر سر دشمن چو دو صد رگبار است
شاد و خندان بود و شاد کند کل جهان، لیک نوید/
امتحانات چو از ره برسد دیده وی غمبار است
مهدی هاتف ندهد از کف خود در شب و روز بهر این حافظه ی هاتف او پروار است
شاکر و ساعی و خندان به جهان، احمد دیگز زین سبب مورد لطف و کرم دادار است
در پی علم و سرش سلسله در فکر و رصد پوید او نقش ثلاثا که گهی سیّار است۴و۵
مردی از وادی تایکند و قوی جسّه بود در سراپرده ی عرفان چو یلی عیّار است
اگر از معرفت دوست همی نامه ای آغاز کنم خان جان است که نامش به سر طومار است
جان علامه به در شد که پس از نیمه شب است گردش روز و شبش فاقد هر آمار است
پاورقی:
1.کم از کمیت به معنای "به اندازه" میباشد.
2.کنایه از عکاسی است.
3.فیس بوک
4.این بیت در مورد پویاالزمان است ولی درعین حال در مورد احمدقلی خان نیز صادق است.
5.طرح های سه بعدی می سازد که بعضی از آنها انیمیشن هستند.
علامه
خواندن اين مطلب براي دانشآموزان، افراد زير 18 سال، بيماران قلبي، متولدان ماه مهر و حيوانات وحشي اكيداً توصيه نميشود!
به مناسبت پايان ماه نهچندان مهر:
اگه يه ماه باشه كه با اومدنش سه ماه تعطيلي رو تعطيل كنه، ترافيك خيابونا رو چندين برابر كنه، همهرو به سرماخوردن بندازه، عصرا تا بياي بجنبي بساط خورشيدو جمع كنه، درختارو بخشكونه، آدمارو بخيسونه و بچهها رو بچزونه، شما اسمشو ميذارين «مهر»؟
مصائب با شنيدن صداي لطيف مادرت كه البته روي حالت خشنشونده قرار داره شروع ميشه؛ ساعت 6 صبحه؛ خروس همسايه از تو لونهش يه دوتا قوقولي ميكنه و دوباره صداي خُروپُفش ميره هوا. وامصيبتا كه چه لحظات سختيه. هوا هواي دزد پاييزه و تو هنوز گلودرد هفتهي پيشت كاملاً خوب نشده. چنبره زدي زير پتوي گرم و نرمت و داري با تركيب خواب نازت و گرماي شوفاژ عشقبازي ميكني. اين تنها لحظهاي كه كه هيچ جنبندهاي دوست نداره صداي مامانشو بشنوه. اما تو تا ميآي بجنبي صداي خشن شدهي مامانت چشمهاي سنگين و داغت رو ناچار به باز شدن ميكنه.
«...مگه من نميگم پاشو... ذليلمُرده پاشو مدرسهت دير ميشهها!»
مدرسه؛ (نفسي عميقي بكشيد كه قطع و وصل ميشه)؛ مدرسه. مطمئنم داريد لبخندي عصبي ميزنيد. فكرشو بكن؛ يه چيزي تو مايههاي دوهزار و هفتصد و هفتاد و هفت بار برنامهي فرداتو (از «علوم-علوم-رياضي-ديكته» بگير تا «ورزش-حسابان-شيمي-فيزيك») بذاري و صبح روز بعدش تو دماي زير صفر درجه خودتو برسوني مدرسه؛ (نفسي عميقي بكشيد كه قطع و وصل ميشه)؛ مدرسه.
«بيدارشو بچه، اينقدر منو حرص نده!»
چند ثانيهي اول رو منگ ميزني و بعد يههو تمام غُصههاي دنيا ميريزه توي قلب كوچيكت. آخه يادت مياُفته كه معلمتون گفته بود بايد «يكي روبهي ديد بيدستوپاي» رو حفظ كنين. حاضري هرچي داري بدي و يه امروزه رو نري مدرسه. ولي افسوس كه هيچي از خودت تو اين دنيا نداري.
«اي كاش ميشد يه قرص بخورم و شعره رو يههو از بر بشم... واي چه حالي ميده اگه يهعالمه برف اومده باشه و تعطيل شيم... لعنتي اين فارسيمون هم هميشه مياُفته زنگ اول...»
حالا 5 دقيقهاي گذشته و تو (از ترس وخيم شدن روابطت با مامان و در نتيجه از دست دادن فرصت 30دقيقهاي بازي با بچههاي همسايه) در حاليكه اشك تو چشات حلقه زده و يه بغض نامرد نمك رو زخم گلوت ميپاشه ميجهي تو توالت؛
توالت؛ (نفسي عميقي بكشيد كه قطع و وصل نميشه)؛ توالت. مطمئنم داريد لبخندي مليح ميزنيد. چه ايدهها و راهحلها و اكتشافات و اختراعات و شعرها و مقالاتي كه از تو همين توالت سرچشمه نگرفتن. اصلاً پاتو كه ميذاري توشها، يههو ذهنت شكوفا ميشه. اونايي كه به عمق لذت تفكر در توالت پي بردن ميفهمن من چي ميگم. يه نكته هم اضافه كنم كه تو توالت فكر بكنيد ولي ترجيحاً نفس عميق نكشيد.
آبي به صورتت ميزني تا قطرههاي اشكت خودشونو ميون قطرههاي آب پنهون كنن و بعد ميري در كمال بيميلي صبحونهاي رو كه نميتوني نخوري ميخوري. آخ كه يه صبحونهي زوركي تو يه شنبهي سرد زمستوني چه صفايي داره.
اين صبحونه هم شاخيه ها برا خودش واسه بچه ها! لاكردار بيدار كه ميشدي دل و رودهت آنچنان بههم پيچ ميخورد كه گمان ميكردي اگه يه قطره آب هم بخوري هر آينه منهدم ميشي. حالا تو اين وضعيت، فرض كن يه امتحاني، كوفتي هم داشتي صبح كله سحر، هيچي هم نخونده بودي، يه ليوان كامل شير هم بايد مينوشيدي. فكر كن؛ شير؛ يه...ق.
ديگه زدي بيرون و داري با عجله به سمت جايي ميدويي كه آخرين جا رو كهكشان راه شيريه كه دوست داري توش قدم بذاري؛ از جلوي «فرزند صالح گلي است از گلهاي بهشت» با سرعت رد ميشي و كماكان هيچ ايدهاي راجع به اين جمله نداري. تا ميرسي تو حياط زنگو ميزنن و تو كه خيس عرقي بايد نيم ساعت تو اين سرما سر صف بايستي. «از جلو نظام...» و حالا مديرتون ميآد پاي تريبون.
«...شما بايد فرزندان صالحي براي جامعهتون باشيد تا معلما و والدينتون و از همه مهمتر خداي مهربون ازتون راضي باشن. من شنيدم بعضيها نظافت توالتهاي مدرسه رو رعايت نميكنن و سرپايي...»
داري از سرما ميلرزي و به زنگ اول و «روبه بي دست و پاي» فكر ميكني كه يههو با تيپاي ناظمتون به خودت ميآي.
«بچه خوابي؟ برو بالا ديگه!»
ناغافل چشمت مياُفته به ديوار روبهروت كه روش نوشته «به كسي كه از او علم ميآموزيد احترام كنيد.»
يعني يه چهار پنج تا جمله هست، ميشنوي ميخواي با سر بري تو ديوار: «زگهواره تا گور دانش بجوي»، «فرزند صالح گلي است از گلهاي بهشت»، «به كسي كه از او علم ميآموزيد احترام كنيد»، «النظافتُ مِنَ الايمان». شما يه مدرسه، فقط يه مدرسه به من نشون بده كه اينا رو ديواراش رژه نرن، من قسم ميخورم يه گل نظيف بهشتي بشم كه احترامكنان تا گور دانش ميجويه. فكر كن...
وارد كلاس شدي. بعضي از بچهها دارن بلند بلند «يكي روبهي ديد بي دست و پاي» رو ميخونن. دلت ميخواد با بيل ساكتشون كني. معلم مياد و بعد از حاضرغايب با شوق عجيبي كه تو صداشه از وفا به وعدهاش و پرسيدن شعر حفظي صحبت ميكنه. لعنتي! يادش نرفته. دوست داري يه اتفاقي بيفته. چه ميدونم، معلم سكتهي مغزي كنه، خودت سكتهي مغزي كني، زلزله يا سيل بياد. اما هيچ اتفاقي نمياُفته. سرت پايينه. از داخل رفتي رو ويبره. معلم اسمهارو ميخونه. پنج نفر اول ميرن پاي تخته. تو تو اونا نيستي.
«آخ اگه امروز از من نپرسه. همّهي شعراي ديوان حافظ تو قفسهي بابا رو حفظ ميكنم. بهخّدا راست ميگم. اصلاً ديگه بعدازظهرا الكي چشمامو نميبندم، به جون مامان راست راستي ميخوابم...»
پنج نفر بعدي...
«نگو، نگو، نگو، جون مامانت، نه نه نه...»
اسمتو صدا ميكنه؛ و تو آخرين نفري هستي كه اسمشو صدا ميكنه. پا ميشي بري پاي تخته. بغليت هم بايد بياد. اونم شعرو حفظ نكرده. هيچي نميبيني و هيچ صدايي رو نميشنوي.
«آقا ما... آقا ما نتونستيم حفظ كنيم. آخه ديشب...»
همه چيز داره دور سرت ميچرخه. دستت روي صورتته و گوشِت زُقزُق ميكنه. تازه فهميدي تو راهرويي كه يههو درِ كلاس از جا كنده ميشه و بغل دستيت پرت ميشه بيرون. گريه ميكنه. تو هم يادت مياُفته كه بايد گريه كني. خنده و گريهاش قاطي ميشه.
«نامرد! تو فقط يه چَك خوردي، آقا به من چهار تا لگد زد.»
دوست داري بخندي ولي از دردِ كشيدهاي كه از اون حيوون وحشي خوردي گريهات شديدتر ميشه. خندهي بغليت هم قطع ميشه. سعي ميكنيد آرومتر گريه كنيد. درِ كلاس باز ميشه و يكي ديگه با مبصر كلاس ميان بيرون. نميدونيد اون چي خورده. مبصر سعي ميكنه خودشو ناراحت نشون بده.
«آقا گفت ببرمتون دفتر»
صداي هق هق گريهي هر سهتون ميره آسمون...
حالا ديگه سالها از اون روز گذشته و تو بدون اينكه نگران مشق فردات، طول ناخنهات و يا معدل ثلث دومت باشي يهلم دادي داري پُست مزخرف منو ميخوني. ولي؛
هنوزم مطمئن نيستي تصميم كبري دقيقاً چي بود؛ به فداكار بودن ريزعلي خواجوي مشكوكي؛ تو كف ايني كه چطوري انگشت يه پسر بچه شهري رو نجات ميده؛ سختته صداي اعصابخراش برخورد بارون با سقف خونه رو ترانه بنامي؛ هنوزم فكر ميكني ياقوت در دستههاي صدتايي از انار بدست ميآد؛ وقتي تو هواپيمايي دهنتو باز نميكني مبادا سقوط كني؛ با ديدن چوپانهاي راستگو و كوكب خانمهاي شلخته شاخ درميآري؛ مطمئن نيستي كتاب چطوري ميتونه مهربوني كنه؛ هنوزم منتظري دونستن مطالبي مثل عدد اتمي باريُم، فرق بين پوشش گياهي استپ و استوايي، فهرست محتويات توشهي سفر آخرت، تعداد سپاهيان كفر در غزوهي خندق، مساحت قسمت هاشور زده، صرف فعل «فَرَغَ» در باب استفعال، نام رنگدانههاي موجود در گوجهفرنگي و يا محل تولد آنتوان چخوف، يه جا تو زندگيت بهدردت بخوره.
با تقديم احترام به روح و جسم هر جنبندهاي كه تا بحال در زندانِ مدرسه شكنجهي روحي و جسمي شده، اكنون داره ميشه، و در آينده خواهد شد؛
شيخ كلخوران
جمعه، يكم آبان
سلام ميكند به حضور اصحاب الديگز المنفوره (اِمهي1 سابق)؛
از ايام ماسبقه آورده كه حضرت والاي ما يك خبط و فولي فرموديم و رسيديم عندالمطالبه a la port فاكولته السنه مختلفه و فيلوسوفي خودش هم ماژور زبان و ادب بريتانياي كبير2 كه خود باشد از امثلهي فيكم Devil May Cry3. اما عرض كند كه چه آمدني كه اين ماژور از همان "ب"ي من الشيطان الرجيم قناسهوار4 -به شهادت اسم خودش كه شاهد باشد في كل امور حتي petit- كمربند همت ما را مينور و اَنقريب كه پانتالون5 سرازير شود ولو بهحد استغفرا...
Alors كمر همت ما را آرتوروز مرحمت فرموده، به شما چه كه تُنبان خود و Digs را از ماژور به مينور كردهايد به گراد شلوارك داغ6 خانموالدهدوز. نخست اينكه هيچ، دُيُم اينكه چاپار داده (آن خان مفلس متواري به تورنتو و آن شيخ خلعالالبسه به تيشرت و جين و آن سوداگر اتول عهد پلاتو و آن آژان معرقالدَست معافبعدازاين) بيوم 28 شهر متباركهي رمضان سنهي 1430 كه صفحهنوشت7 را چنان بتركانيم كه اثني عشر بعد از تناول بستني و بلال -كه نه آن حبشياش بلكه خودش هم شيره در آب و كلرور سديم...- تُچ كه باز هم پودر بود آن هم از ماشين لباسشويي.
علي اي حال نميدانيم، اگر اوفيس كرديد تا ايام پيش رو كه كرديد، اگر نكنيد ميكنيم به اخذ درجه -اگر نشد به لك و چقد به ترتيب در صورت و مخرج- از كورپورالي به آشخوري.
پ.س: آن خان گمان نكند كه دست ميمونمان به او نميرسد كه از وجهالكتاب8 خفتش ميكنيم و لك و چقد به همان جاها كه نبايد... ديگر برويد.
سرتوپ واليمالممالك 10نژاد
توضيحات9:
1- لاوْد10
2- دانشكده ادبيات فارسي و زبانهاي خارجي، رشته ادبيات انگليسي
3- از گِيم11هاست
4- سلاحي سازماني نشده
5- شلوار
6- هات پَنتس12
7- وبلاگ13
8- فِيس بوك14
9- توضيحات توسط دپارتمان زبان و ادب اوفيس حفاظت از نسل مردان به نامهي اصلي اضافه شده، به اميد بردن بهرهي معنوي هرچه بيشتر از افاضات سرتوپ. (شيخ كلخوران)
10- Loved
11- Game
12- Hot pants
13- Weblog
14- Facebook

برای دیدن جهتهای مختلف کلیک کنید و ماوس را حرکت دهید. برای زوم کردن از shift و control استفاده کنید.
علامه
پدرم نقل ميكند كه پدرش نقل ميكرده كه پدرش نقل ميكرده كه «اي پسر! به پسرت بگو كه به پسرش بگويد كه به پسرش بگويد كه اي پسر! سه چيز بيدرنگ خالي كن ز سر: پرسهي بيهدف در بوستان؛ نمودن فيلتْ ياد هندوستان؛ و اُسكُل نمودن دوستان.»
اولي نكردم و آنچنان كه بينيد الّاف شدم؛ دُيُمي نكردم و آنچنان كه دانيد خيالباف شدم؛ و سِيُمي نكردم و آنچنان كه خوانيد حرّاف شدم.
علي اي حال، بگوييم آنچه بگنجد در اين مقال؛ كه گفتني بسي بسيار و گرفتني چه بيمقدار.
سخن بسيار باشد بهره اندك ... مثال آتش است و گاز فندك
كه تا سنگ سرت را اخگري نيست ... سخن گازي است بيهوده ز فندك
ما را دو رفيق است از خيل رفيقان، يكي احمدقليخان و ديگري آژان، يكي اصل انسان و ديگري مرد مردان، يكي بوي كباب و ديگري عطر ريحان، يكي شور شباب و ديگري عمق عرفان، يكي نيكسيرت و ديگري نيكو خصال، يكي يكدانه و ديگري بيمثال.
از اولي بگويم؛ انساني آزاده، بهر هر خطر آماده، بيريا و باصفا و ساده، يا همان احمد حسينقليزاده؛ بعيد است ناشناس باشد، آنقدر طعام سالم برگيرد كه از فرط سلامت مريض شود، و آنقدر كلام نافذ بگويد كه كاسهي طنز ياران سرريز شود. نقل است كه در كاميابيها كام ياران بهسختي شيرين كند، آنچنان كه اخذ شيريني از او به يافت مزه در كدو ماند.
و دومي؛ مرد مردان، آژان آژانان، شكافندهي رموز جهان، اعجوبهي عريض زمان، يا همان احسان؛ معرف حضورتان كه هست، همانا كه هماوست گيرندهي كنترل به دست، چه هوشيار باشد و چه مست. آوردهاند به وقت تحليل، آنقدر تحليل كند كه لپه در چاي محلول شود، و ذهن اطرافيان معلول.
و مرافقت و مراودت و معاشرتي است در مقامات سلوك بين اين دو كه در مقام قياس، شمس و مولانا را عَدُوّ خوني خواني، و تاروميساكي و سوباسا را ناهماهنگ داني.
قليخانْ احمد و آهنگرْ آژان ... سلام گرم من بر هر دوتاشان
بنِه بر دل گرت شوق وصال است ... مرام و مسلك و رفتار ايشان
وصف كرامتْ كوتاه دارم كه كفاف كرم كريمان را قلم عليمان نيز ندهد. باري، شرح حكايت ياران دهم از زبان ياران، كه حكايت، حكايتِ از دلبرآمدنست و بردلنشستن و لاجرم.
نيك به ياد دارم روزي مرا خشكي طنز آمده بود و انقباض خاطر، و اين بيسابقهست جز به وقت جوعِ حقير، كه آن نيز آن روز مسدود گشته بود و حقير لاجرم نگران. چارهايم جز به ديدار قليخان به خاطر خطور نكرد، كه آن موجود را اگر اين لباس بشري نبود، بيشك در تفكيكش با مفهوم طنز به حَرج مياُفتادي.
وارد شدم و قليخان را خيره به نوري سرخ يافتم و تيره چو ابر بهار. علت جويا شدم كه ابر بغضش بتركيد و آب دماغش طغيان نمود و اينچنين آغاز كرد:
«آه اي كلخوران! دوش وقت سحر از خواب شيرين خاستم؛ از فراخي پسين كمي كاستم؛ زلف و جامه آراستم، و آهنگ دكان اكبر آقا كلهپز نمودم، كه الحق كله طبخ ميكند سالم، آنطور سالم كه گويند سرخي شفق از سرخي لُپِ كِرمهاي شناور در آن است و لا غير. سرخي فلق اما...»
اين را گفت و مويهاي روحخراش نمود كه از حجم صوتش با شتابي اندك كاسته ميشد. و اينچنين ادامه داد:
«سرخي فلق اما از سرخي مرام مولايم است. آري، جان جانان، مولايم آژان. وي را دوش اندر پيادهرو ايستاده پشت چراغ سرخ ارشاد يافتم، كه تخطي وي از خطوط سرخ حيات همانقدر محال است كه قورباغه را شناي كرال. سلامي نموده بيجواب به كلهپزي دخول نمودم. و هماندم بود كه از اكبر جملهاي شنيدم كه مرا زانپس احمدي ديگر ساخته. واويلا! واي بر من! آري اكبر سبيل گفت كه چهل روز است مولايمان را روزگار چنين است. چراغ خراب است و چهل روز نه چراغ سبز گشته و نه مولايمان بيخيال. اين را شنفتم و نعرهاي برآوردم و ظرف آب و مغز بشكستم. دوان به منزل شدم و عهد كه از پشكل همان گوسپند كمترم اگر چهل روز بيوقفه به ياد مولايم آژان بدين نور سرخ خيره نشوم و طعامي برگيرم.»
اين را گفت و آهي سرد كشيد و نجواكنان ادامه داد:
«لكن اي شيخ از عهد خود پشيمانم كه اشكمبه هواي طعام سالم نموده و ديدگان طلب بازگشت به حدقه؛ كه آن آژان است و ما قليخان. آخر ما را چه به آژانبازي!»
حقير ملتفت اوضاع گشت و چشمكي به قليخان روانه. و چشمك ما همان و يورش قليخان به سوي طعام همان. حقير نيز ملحق گشت و تا صبح طعام سالم برگرفتيم و كرامات مولايمان آژان را نعوذ بالله به سُخره!
شيخ كلخوران
درست است که گفته شده است که سانسورچی عالی منحدم (یا هدم دقیقا نمیدانم).
نظر به استقبال سابقهدار، پردامنه، بيشائبه و تأملبرانگيز خوانندگان بيشمار، فرزانه، حقيقتجو و خوشسليقهي وبلاگ وزين، صاحبسبك، بيمانند و ريشهدار OurDigs از مقالهي جنجالي، پرمحتوي، مفيد و كُفردرآر "مرثيهاي براي يك روياي خيس"، اينجانب نويسندهي حقير، كممدعا، تيزهوش و نكتهسنج اين مقالهي جنجالي، پرمحتوي، مفيد و كُفردرآر بر آن شدم تا قسمت دوم، تكميلي، تفصيلي و يا الحاقي اين مقالهي جنجالي، پرمحتوي، مفيد و كُفردرآر را به رشتهي تحرير درآورم تا معدود نكات از قلمافتاده در قسمت اول نيز بر قلم سوار شوند. البته طبق يك قانون نانوشته هميشه شمارهي يك آثار هنري، بهترينِ آنها هم هست ولي بالاخره سرمايهاي گذاشته شده وسط كه حقير بايد پاسخگو باشم. خدارو چه ديدي اگه فروش كرد بلكمم كه 3ش رو هم داديم بيرون!
چه نغز آمد اين يك سخن زان دو تن ... كه بودند سرگشته از دست زن
يكي گفت كس را زنِ بد مباد ... دگر گفت زن در جهان خود مباد
بوستان سعدي، باب هفتم1
تقديم به روح بلند ولي ناكام فرهاد، كه كوه كند و مُرد؛ مجنون، كه سر به بيابان گذاشت و مُرد؛ رومئو كه زهر خورد و مرد؛ جَك، كه غرق شد و مُرد؛ و هرآنكه بر درختي تكيه كرد و گريه كرد و مُرد...
ژِنهاي گرهخورده
وقتي آدم از يه كَسي خوشش ميآد، اولين كاري كه ميكنه "ابراز" علاقهش به طرفه. چهميدونم، بهش لبخند ميزنه جوري كه معلوم بشه دندون عقلش سر جاش نيست، براش جُكهاي احمقانه تعريف ميكنه، بهصورت ابلهانهاي جملات قصار نامربوط طرف رو تأييد ميكنه، بيشتر دور و ورش ميپلكه، به طرز رقّتباري در خدمتشه، قبض موبايلش بهنحو وحشيانهاي سنگين ميشه، و سرآخر هم (حداكثر پس از 48 ساعت و ترجيحاً از طريق SMS) بهش ميگه كه چقدر ميخوادش و بدون اون زندگي براش بيمعنيه و خلاصه از شدت چاك روي سينهاش براي طرف حرف ميزنه.
اما وقتي كَسي از يه آدم خوشش ميآد، اولين كاري كه ميكنه "انكار" علاقهش به طرفه. چهميدونم، بهش اخم ميكنه جوري كه معلوم بشه نصف ابروهاش نقاشيه، براش جملات قصار نامربوط ميگه، بهصورت ابلهانهاي جُكهاي احمقانهش رو نميگيره، كمتر دور و ورش آفتابي ميشه، به طرز مريضي طرف رو آزارش ميده، قبض موبايلش بهنحو سحرآميزي سبك و پرداخت ميشه، و سرآخر هم (حداقل پس از 48 ماه و ترجيحاً توي روي طرف) بهش ميگه كه چقدر ميخواستتش ولي ديگه الان اون معني خاصي تو زندگيش نداره و خلاصه از شدت كُندي چاقوش جهت خُرد كردن تره براي طرف حرف ميزنه.
دوستي ميگفت اصولاً بقاي نسل بشر مرهون علاقهي انكارناپذير مردان به زنان، و تمايل هضمناپذير زنان به تكثير شدن است. اما قضيه به همين سادگيا نيست كه خُب زنَرو بستوني و بسمالله تكثير. اگه اينجوري بود الان اساساً كرهي مادرمردهي زمين روي ما آدما زندگي ميكرد تا ما روش. پس چهجوريه؟
همونطور كه پيشتر گفته شد بهعلت يك سري پيچيدگيهاي بيهودهي ژنتيكي، بانوان علاقشون رو به طرف ابراز نميكنن (كه هيچ)، بيشتر تمايل به مرداني دارن كه نسبت به اونا تمايلي نشون نميدن. غافل از اينكه باباجان اگر علي آقا بقال2 سر كوچه به شما تمايلي نشون نميده، به اين خاطره كه به شما تمايلي نداره! علاوه بر اون، خُب ناانصاف منِ بدبخت اگه به تو علاقه داشته باشم، چهجوري بايد خودمو از علي آقا بقال متمايز كنم؟ نهايت بتونم مو بكارم كه اونم فردا كاشف بعمل ميآد خانوما شيفتهي مردان كچلند.
بابا بندازين بيرون اون ژنهاي گرهخورده رو! اون ميخوادت؛ تو ميخواييش(احتمالاً)؛ خوب ديگه چه اهميتي داره اون بيچاره اولين جملهاي رو كه بهت گفت چه حسيو بهت داد يا چند درصد بار عاطفي داشت. آخه چرا زندگي خودت و اونو تباه ميكني؟ ها؟ با تو اَمها! پشيمون ميشي يهروزيا! يه نيگا دور و ورت بنداز، پُرِ دخترِ...
حوادث مترقبه
وقتي يه حادثه برات رخ ميده ديگه فوقش اينه كه يك يا چند تا از عزيزان، دوستان و يا اعضاي بدنت رو از دست ميدي. ديگه اگه شانست بخواد واست بتركونه چميدونم كل بدنت بجز شست پاي چپت فلج اطفال ميشه. نه؟ اصلاً شست پاي چپتم روش، كه معلوليتت يهدست بشه اصلاً. اما همهي اينا فقط و تنها فقط بخش خيلي خيلي كوچيكي از فاجعهست وقتي يه بانوي محترمه در صحنهي حادثه حضور داشته باشه:
اونا اصولاً براي حضور پررنگ در فجايع ساخته شدن؛ از زدن نفوس بد پيش از وقوع حادثه شروع ميكنن، با علت اصلي وقوع پيشامد بودن بهخوبي ادامه ميدن و با مانع اصلي در برگرداندن اوضاع به حالتي پايدار بودن كارشونو به خوبي به پايان ميرسونن. البته ميتوان از زدن سركوفت و مقصر دانستن سايرين تا مدتها بعد به عنوان اقدامات تكميلي ايشان در راستاي هرچه فجيعتر كردن فاجعه نام برد.
فكر كنم مثالي ملموس، همه چيز رو روشن و داغها رو تازهتر كنه: شما با يك بانوي محترمه در حال سفر در جادهاي پرپيچ و خم هستيد. ايشون عقيده دارن كه سرعت شما در پيچها مناسب نيست. (تجربه ميگه مراد از سرعت مناسب در پيچها از نظر يك بانوي محترمه، ايست كامل به مدت 15 ثانيه در پيچ و سپس حركت مجدد با رعايت همهي جوانب از منتهااليه سمت راست ميباشد.) ولي شما قوياً اعتقاد داريد سرعت مطمئني اتخاذ نمودهايد. سر يك پيچ كاميوني از سمت مقابل، به آرامي ولي با صدايي بلند و دود بسيار از كنار شما در حال عبور است. ناگهان صداي جيغ كركنندهي بانوي محترمه بلند شده، فرمان اتومبيل را عليرغم مقاومت شما به سمت مخالف كاميون كه از بد روزگار رو به دره است ميچرخاند. عاقبت، مقاومت شما كارگر افتاده لكن اتومبيل از كنترل خارج شده پس از بيست و اندي چرخش بدور خود درست كنار پرتگاه متوقف ميشود. شما از ماشين پياده شده ازاينكه از چنين حادثهي مهيبي جان سالم بهدر بردهايد ذوق كرده و در فكر تعريف كردن با آب و تاب آن براي دوستان و آشنايان هستيد3 كه ناگهان بانوي محترمه را ميبينيد كه زنجهمويهكنان در خاك ميغلتد و خود را بهشدت مورد ضرب و شتم قرار دادهاست. سعي در آرام كردن وي داريد ولي ارتباط او با دنياي خارج بهكلي قطع شده و وي روي سامانهي خودكار مواجهه با فجايع قرارگرفته است. آمبولانس اعزامي به محل با تزريق آرامبخشي قوي وي را به نزديكترين بيمارستان منتقل ميكند تا جراحات خودواردهي وي را درمان نمايند. تا سالها بعد هيچكس در فاميل حاضر به سوار شدن در اتومبيل شما نميشود.
قانون دو سوم
خلاصه بگم اگه شخصيتا تو فيلم از گل به هم نازكتر بگن، از دماغ كسي خون بياد و كسي فعاليت فيزيكي خاصي انجام بده، فيلمه خشن و وحشيانه و غيرانساني و ضمخته. (البته ناگفته نماند خيانت شخصيتها به يكديگر استثناست.) اما فيلم انساني و خوب چيه؟
فيلم خوب بايد حداكثر سه تا شخصيت داشته باشه كه دستكم دو سومشون عاشق هم باشن. (اين سه شخصيت ممكن است مثلث عشقي، پارهخط عشقي، نيمخط عشقي، نقطهي عشقي و يا حتي خلأ عشقي تشكيل دهند.) لازم است حداقل در دو سوم زمان فيلم، دستكم دو سوم شخصيتها در آغوش يكديگر بوده، دو سوم از نور دو سوم صحنهها توسط دو سوم از شمعي كه در پسزمينه سوسو ميزند تأمين شود، و اگر قرار باشد تلويزيون ايران اين فيلم خوب را پخش كند مجبور شود دستكم دو سوم صحنهها را سانسور كرده، دو سوم از داستان فيلم را بازنويسي كند.
لسآنجلس گَلكسي
از من مكان لسآنجلس گَلكسي رو تو جدول ردهبندي MLS ميپرسه! كي؟ يه دخترخانم باشخصيت از اقوام كه از كمالاتش كه بگذريم، فرق بين توپ و كلم قمري رو نميدونه (كه هيچ)، به راست ميگه بالا، به چپ هيچي نميگه. (تا يادم نرفته همينجا توي پرانتز يه فراخوان عمومي بزنم: اخيراً همين دختر خانم فوقالذكر از من خواسته كه قانون آفسايد رو براش توضيح بدم. اگه فكر كردين من شروع ميكنم همينجوري مثل آدميزاد بهش توضيح دادن كور خوندين. من يكي اينكاره نيستم. فقط 53 دقيقه وقت مفيد صرف كردم تا متوجه بشه هَند تو "فوتبال" خطاست و يه 88 دقيقه رو اختصاص دادم به تشريح اينكه آفسايد، هند نيست. لهذا از همه شما عزيزان خواهش ميكنم توضيحات بسيط، مبسوط، جامع، مانع، سهل و ممتنع خودتون رو در مورد قانون آفسايد در فوتبال به نشاني كامنتهاي همين پست ارسال كنيد تا بهترينِ اونارو در اختيار دختر خانم فوقالذكر و شايدم كميته بانوان فدراسيون فوتبال قرار بدم.) در مورد لسآنجلس گَلكسي هم همونطور كه يحتمل حدس زده بوديد، علاقهي زايدالوصف ايشون به ديويد بكام دليل اصلي اون پرسش بود. البته از اون وقتيكه بهش توضيح دادم بكام الان تو ميلانه حتي يه لحظه هم تيشرت راه راه قرمز و مشكيش رو درنياورده و بهتازگي تو كلاس زبان ايتاليايي ثبتنام كرده.
شيخ كلخوران
-------------------------------------------------------------------------------------
- بي شك عنوان پدر وبلاگنويسي يكي از هزاران لقبي است كه برازندهي مولانا و شيخالشيوخ في عهده و قدوه المحققين افصح المتكلمين مفخرالسالكين مشرف المله والحق والدين مصلحالاسلام والمسلمين شيخ سعدي شيرازي (قدس سره) ميباشد.
- در اينجا مجدداً از دوست عموماً عزيزم پويالزمان بيسادفر بخاطر مثال بقال و كلاً دادن مشورت و پشتيباني ذهني و روحي(!) به من براي اين پُست تشكر ميكنم. اون خودش خوب ميدونه كه خودشو درگير چه پروندهي سنگيني كرده.
- نشون به اون نشوني كه ما بچههاي پارسافت دقيقاً همين عكسالعمل رو بعد از تصادفمون داشتيم.

سال گاو، عليالحساب مبارك؛
تو عيد ميرسيم خدمتتون...
شيخ كلخوران؛
از طرف بچههاي Digs
مفقود گردید.
خورد و هم اکنون در حال سقوط است.
از این به بعد همه فقط سورن سوار میشویم. -- علامه (مد ظله الخالی)
برای دیدن تصویر اینجا کلیک کنید.









